تبليغاتX
سوالهای بی جواب
سوالهای بی جواب

حرف ناحساب


آزادی

از خود به خود

واز خود به ديگري

واز خانه به خانه

و از شهر به شهر

واز كشور به كشور

رجوع ميكنم

در پي آزادي

در آزادگاه انديشه ام

و افسوس كه اين

مفهوم بلند فقط در غالب لغتي پيچيده شده است

قفس من تن من

و زندانم خانه ام

و زندانم شهرم

و زندانم كشورم

و زندانم جهانم

و آزاديم مرگم

پنجشنبه 5 آذر1388 به دست فرايوم |

مغز من

مغزِ من
مثلِ یک زندانی
خط خطی و محبوس است!
مغزِ من

مثلِ یک زندان بان
خسته و بی منطق و تنبل شده است!
مغزِ من، از تکلیف خسته شده
...
مغزِ من، از قانون خسته شده
...
مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست
.
مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست
.
مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده
.
مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده
.
مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن
...
مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن
" !
مغزِ من، در زندان

زندگی، زندان بان.
مغزِ من، زندان بان

خود ِ من در زندان.
مغزِ من

از زندگی
خسته شده.
خود ِ این زندان بان

از زندان
خسته شده.

پنجشنبه 23 مهر1388 به دست فرايوم |

قالب وبلاگ

آزادی
مغز من

RSS 2.0

Design By FaRaYooM