مثلِ یک زندانی خط خطی و محبوس است! مغزِ من مثلِ یک زندان بان خسته و بی منطق و تنبل شده است! مغزِ من، از تکلیف خسته شده ... مغزِ من، از قانون خسته شده ... مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست. مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست. مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده. مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده. مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن ... مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن" ! مغزِ من، در زندان زندگی، زندان بان. مغزِ من، زندان بان خود ِ من در زندان. مغزِ من از زندگی خسته شده. خود ِ این زندان بان از زندان خسته شده.